چشم زيتون سبز در کاسه، سينهها سيب سرخ در سينی
لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی
سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟
تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام میچينی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد
ای نگاهت محصّل شيطان، اخمهايت معلّم دينی
هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:
خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی
میشوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی
میشوی يک صدف پر از گوهر روی شنها اگر که بنشينی
هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هویّتی هستم
مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی
غلامرضا طریقی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:15  توسط علی زینلی
|
خودت را به حراج گذاشتي
زير باران هاي يكريز شهر
بدان هنگام كه نا له ناودان
سكوت زنجره را پاره مي كرد.
...
دستهاي پر ازنان
ومچاله اي از تو
همراه باد هاي نوزيده بر تن اين شب!
مي پايمت...
صبور وآرام
باساق ها يي گِلي
چادري گُلي وبندري در تن
پيش مي روي
وصبح نزديكتر مي شود....
فردا
باران وخاك خيس اين شهر همه چيز را از ياد برده است ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط علی زینلی
|
به اسحاق رمشكي
با نوشتن اين سوگنامه
حتما كسي نفهميده است كه افغاني نيستي
ومن هم كه باور نمي كنم
شاعري به قد وبالاي تو يادش نيايد اوكتايو پاز را حتي!
لااقل
كمي جابه جا مي كردي
ماضي هاي را ومضارع ها را تا
دير هايمان
چه زود تر مي شدند !.
بعيد است از تو با آن ريش پرفسوري ات تا اين اندازه
روشن حرف بزني . مسلم است
كسي سر در نمي آورد
شعر بعدي قرارمان
سر انرژي هسته اي...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:17  توسط علی زینلی
|
در بيابانهاي تورم
روزهاي پياپي را با گراني سر مي كنيم
با دل خود چه كنيم
در حالي كه چشمهايمان به دنبال گوشت هاي يخزده وميوه هايي از هر نوع است.
سرزمين آنها ،يعني جايي كه جاي ما نيست،يعني آنجا كه فرواني هست
و بعضي مردمانش زير سايه گلابي پرتقال مي خورند
وميان مزارع گندم
كارخانه هاي ماكاروني مي سازند
چه خوب است
چه خوب است
ماه مهرش مدرسه ها باز مي شود
وپول خرج مي شود براي كيف وكفش وشهريه
وتا ماه ايارش هم
ادامه دارد وضيعت
اي سرزمين آنها ،اي جايي كه جواني امان در تو تا شكل گرفت فورا به پيري رسيد
ما رابه ياد بياور
دستهايمان را بدان هنگام كه براي تو كشت مي كرد
چشمهايمان بدان هنگام كه زيبايي زرين گندمهايت را مي ستود
به ياد بياور كه دوستت داشتيم
وتو چرا نا گهان سرزمين آنان شدي ...
تا بدان روز كه سرزمين ما بودي زمرد بودي
اما در بيابانهاي تورم
جز غم چيزي بر چهره ما نمي ايد
با دل خود چه كنيم
در حالي كه كرايه خانه امان عقب افتاده است
وكليه درد هم داريم
چه كنيم ؟!
چه كنيم؟!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:32  توسط علی زینلی
|