از خصلت آدمی وفا کم شده است
از عاطفه ها رنگ صفا کم شده است
از چشم تو صد چشمه دعا می جوشید
درلحن قنوتمان دعا کم شده است
مرد ولب چاه وشکوه تا فردا صبح
از سینه صدای ناله ها کم شده است
از قصه پر پیچ وخم زندگی ام
یک چیز شبیه ماجرا کم شده است
پیراهن مشکی ام به من می خندد
از بغض محرمم عزا کم شده است
انسانیت فقط به جسم است نه روح
چون در دل تو رنگ خدا کم شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:27  توسط علی زینلی
|
ای خدا من از در خواست می نمایم بنام مبارکت ای خدا...
اللهم انی اسئلک باسمک یا الله...
شب قدر شبی که اراده ی الهی مقدر می کند تقدیر ها را...شب بیداری ودعا.
ای بخشنده ای مهربان ای کریم ای پایدارای بزرگ ای دیرینه ای دانا ای بردبار ای با حکمت منزهی تو ای که نیست معبودی جز تو فریاد فریاد فریاد رهایی ده ما را از آتش...
وتکرار صداها ناله ها وبرق اشک ها در نور کم مسجد ،پیر وجوان وکودک همه دارند تو را صدا می زنند خدایا به راستی کسی از رحمت تو ناامید نیست ...اما من ...خدایا من پشت این ستونم مرا می بینی؟ از شرمندگی توان چشم دوختن به بالا ندارم به اندازه ی نفسهایی که کشیده ام احساس گناه می کنم ..چقدر ضعیفم بی تو خدایا حتی توان پلک زدن هم ندارم ...
خدایا با این بغض های در گلو واندوه های بزرگ در سینه چگونه بی تو باشم .
ای شنوده صداها ای دانای پنهانی ها تو می دانی آنچه در من است شعله های آتش عظیم که درونم را نمی سوزاند می بینی چگونه تاب بیاورم چرا نور ایمان تو دلم را تسکین نمی دهد .از هر طرف که می روم چیزی جز وحشت نیست ورا ه مقصود را نمی یابم تنهایی وجهل.. آیا گمراه شده ام؟
ای کسیکه خوار گشته همه چیز در برابر شوکتش خوار گشته ام در برابر چیزهایی بسیار کوچکتر از تو در میان نقش ورنگ زندگی دویده ام ونفس بریده ..به کجا خواهم رسید پر از ابرهای بی باران مرا بباران شاید دردهایی که در من زاده شد هاند رهایم کنند جنونی که خونم جریان دارد وبی قرارم می کند خدایا من امشب آرامش می خواهم...
خدایا با این واژه ها بی شک چیزی جز شکوه نخواهم نوشت
خدایا چون مورچه ای کوچک در میان شنزارهای زندگی در تقلا یم
خدایا در این شب قدر دعا نمی کنم حرف نمی زنم اشک نمی ریزم تنها یک جمله نگاهم کن پشت این ستون مسجد ...
خدایا من بنده توام
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:56  توسط علی زینلی
|