حکایت
اسکندر رومی را گفتند که دیار مشرق ومغرب بچه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین وملک وعمر ولشکر بیش از این بود وچنین فتحی میسر نشد،گفت بعون الله تعالی هر مملکتی که گرفتم رعیتش نیازردم ونام پادشاهان جز به نیکویی نبردم.
بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد
قطعه:
اینهمه هیچ است چون می بگذرد
بخت وتخت وامر ونهی وگیر ودار
نام نیک رفتگان ظایع مکن
تا بماند نام نیکت ماندگار
محمدعلی فروغی دربارهٔ سعدی مینویسد «اهل ذوق اِعجاب میکنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفتهاست ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموختهایم سخن میگوییم». ضیاء موحد دربارهٔ وی مینویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری بهاندازهٔ سعدی مدیون نیست». زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شدهاست، از آنجا که به نظر میرسد نوشتههایش از طرفی بسیار آساناند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.
گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هشت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته است.
سعدی به صراحت ماندگاری نام را در حکایت فوق اعلام می کند وهمچنان که در بوستان نیز گفته است
نام نیکو گر بماند زآدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
سعدی خزاین ولشکر وملک وحشم را علل پیروزی نمی داند بلکه تیری که می تواند تاثیر ی بیش بر انسان بگذارد تیریست که بر دل می نشیند ولاجرم کارگر می افتد این حکایت از باب در سیرت پادشاهان با نثری سهل والبته ممتنع جنبه تعلیمی آشکاری را به نمایش گذاشته که ظاهرا در جامعه آن روزگار سعدی ضرورتی بیش از اکنون داشته .روزگاری که چشمان به فریب می اندیشید ودستان با زهرهایی آلوده از کینه قبضه شمشیر را می فشردند حتی برای هم وطنان حتی برای هم دینان وبرادران . همانطور که حکایت را در باب سیره پادشاهان گنجانده شده بیشترین مقصود را از ماندگاری نام را برای پادشاهان مد نظرش بوده است وآن هم نام نیکو ..معمولا ادبیات پارسی هرچند دئر قرن های مختلفی باشد یا سبکهایی متنوع اما یک مفهوم مشترک جدا ناپذیر مشخصه همه آنان است گویی همه نویسندگان وشاعران را خویشاوند هم می کند وآن هم ارزشهای والا ومتعالی بشر است که با نگاهی تیز بینانه ودقیق شناسایی می شود وبه زبان الفاظ و واژه در در دسترس عامه قرار می گیرد .
2
حکایت
آوردهاند که نوشين روان عادل را در شکارگاهي، صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامي به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکي بوده است هرکه آمد براو مزيدي کرده تا بدين غايت رسيده.
اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
........
در این حکایت چنان که بارها نیز در ادب پارسی از عدالت نوشیروان عادل شنوده ایم باز هم از تدبیر ودرایت این پادشاه سخن است.پادشاهی که در بار عام اوحتی الاغی بیمار از عدالت بهره مند می شود و قابوس بن وشمگیر نامه ای بر نوشته به خط پهلوی را در دخمه انوشیروان عادل چنین می داند:تا من زنده بودم همه بندگان خدا ی تعالی از عدل من بهره مند بودند وهرگز هیچ کس به خدمت پیش من نیامد که از رحمت من بهره نیافت....
اما قبل از اینکه از انوشیروان سخنی دیگر به میان آوریم باید از روح بلند نویسنده ای توانا به نام سعدی سخن گفت که بحق پا از جاده حق وانصاف خارج ننهاده واین ادبیات احتمالا شفاهی آن دوران را به نام ونشان خود نخوانده است ونام بزرگمردان این سر زمین کهن را در کنار نام خود جاودانه ساخته است .شیرینی سخن سعدی در حقیقت نهفته آن است که اعصار وروزگاران نمی تواند بدان آسیبی برساند ارزشهایی در آن مواج است که در همه دوران ارزش هستند ...در حکایت فوق نوشیروان عادل پادشاهان را اغفال در حق مردم نهی می کند چرا پادشاه نا عادل اطرافیانی ناعادل تر ونالایق تر می پروراند اگر یک سیب پادشاه از درخت رعیت بر کند غلامان خیره می شوند ودرختان باغ را از ریشه وبن بر می کنند هر چیزی در دنیا آرام آرام شروع می شود تغیر در طبیعت وانسان واهداف آرام آرام شکل می گیرد چنان که درستم وتباهی وظلمت. درجایی از گلستان سعدی آمده است :
اندک اندک خیلی شود ، قطره قطره سیلی .
- شیخ اجل در جایی دیگر می فرماید :
اندک اندک به هم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار
وشاعر بزرگ قبادیانی ناصر خسرو می گوید :
اندک اندک علم یابد نفس چون عالی شود
قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود
ودراین حکایت که به سخنان اندیشمندان جهان معاصر مانند است سعدی مارا از لغزش ها وگناه های کوچک وکوتاه بر حذر می دارد چرا که بنیاد ظلم وشر در جهان از ابتدا اندکی بیش نبوده وهر که آمده بر آن افزوده تا به این غایت رسیده است
3
حکایت
یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادتها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
آنکه خوابش بهتر از بیداریست
آنچنان بد زندگانی مرده به
....
این حکایت از باب اول گلستان یعنی در سیرت پادشاهان است وچنان که از نام باب بر می آید سعدی نکاتی چند در لباس شعر وحکایت از زندگی واخلاق وآیین حکمرانی پادشاهان سخن می گوید پادشاهانی که به گفته خواجه نظام ا لمک:رسم پادشاهان عجم چنان بوده است که روز مهرگان وروز نوروز پادشاه مر عامه را بار دادی،وبه هیچ کس باز داشت نبودی .اما در این میان ملوکی بی انصاف نیز بر منصب وجاه حکومت تکیه دادند که روزگار دوام وبقا آنان را بر نمی تابد سعدی در این حکایت آموزنده از یکی از ملوک بی انصاف سخن به میان آورده که پارسایی شیردل اورا به به بهترین عبادت یعنی خواب نیمروز دعوت می کند چرا که در آن یک نفس خلق را نمی آزارداین حکایت.ارتباط نزدیکی با حکایت دیگری از همین باب گلستان دارد که:درویشی مستجاب الدعوه در بغداد حجاج یوسف ستمکار را دعایی می کند که خیر او در آن است وآن اینکه خدایا جانش بستان.واین دعا بهترین است بر او وجمله مسلمانانرا.بدون شک گلستان آیینه تمام نمای زندگی واخلاق سعدیست وبا مرور گلستان کاری جز ورق زدن زندگی مردی عاشق از خانواده عالمان دین در قرن هفتم نکرده ایم .این حکایت یاد آور موضوعی دیگر نیز هست وآن سهل وممتنع بودن نثر استاد سخن است که حتی می توان آن را با شعر های کوتاه امروز هایکو مقایسه کرد که سعدی در عباراتی کوتاه معنای عظیم اراده کرده است .البته سعدی در این نتیجه گیری این حکایت خواب را برای آن پادشاه بی انصاف بهترین نمی داند و آنکس را که خوابش بهتر از بیداریست خواهان مرگ ومردنش است ...
4
حکايت بيست و دوم
عابدي را حکايت کنند که شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز کردی صاحبدلی بشنید وگفت اگر نیم نانی بخوردی وبخفتی بسیار فاضلتر از آن بودی
اندرون از طعام خالي دار
تا درو نور معرفت بيني
تهي از حکمتي به علت آن
که پُري از طعام تا بيني
در بیانات فوق سعدی می گوید:بدان جهت از حکمت ومعرفت وکمال خالی وعاری هستی که تا دماغت پر از طعامی یعنی بسبب اینکه درونت از طعام پر شده برای نور معرفت وحکمت جایی نمانده بعبارت دیگر ظرفی که از چیزی مملو باشد دیگر جایی برای چیزی دیگر در خود ندارد .عابدی که ده من طعام می خورد وبه قوت جسم تا صبح دم به نماز می ایستد مقبول در گاه احدیت نیست چرا که باریتعالی کار دل را ارزشمند می داند ومی خواهد بار امانت تنها او کشد وبس .هر که وصل جوید وقرب خواهد ناچار است او را بار محنت کشیدن وشربت اندوه چشیدن .سعدی عبادت عابد را از آن جهت ناتمام وناقص می داند چرا که عابد در وجود خود تناقضی به راه انداخته واین ممکن نیست یا خدا یا خرما یا لذات دنیوی یا لذات عشق الهی ..این حکایت با زبان طنز گونه خود سخن از عابد نمایانی می گوید که در طلب مقصود گم کرده راهند :ترسم ای اعرابی به کعبه نرسی این ره که تو می روی به ترکستان است .
یاد روزهای دانشگاه به خیر که ناگزیر به سر وقت کتاب می رفتیم این نوشته مثلا تحقیق است در باب حکایات گلستان سعدی بزرگ.

