((کلمات و کلمات اینها تمام دارایی منند
برای آنان که عاشق شعرند دربدری ها و زجر چیزی اجتناب ناپذیر است
ومیان کلمات وسنگهاو ذهنی فرار که به هیچ قانع نمی شود درونشان
چنان خراش می خورد که گویی از تبار ونژادی دیگرند.هرچند شاعر بدون
این آشتفگی می میرد وباید مردمک چشمانش در مقابل هر اتفاقی کوچک
آشتفته شود اما گاهی شاید آرزو کند کاش اینگونه نبود ومانند هزاران عابر
زندگی لبخند را واشک را به اختیار داشتند.
اما همچنان کنار این تنهایی بزرگ دوباره تکرار می کنم که تا تو هستی
وخدا دلم تنها نیست.
می خواهم خودم را دوباره دعوت کنم به چار دیواری اختیاری درهم وبرهم
وکلماتی که از درو دیوار بالا می روند کنار روزنامه ها وکاغذها چای نیم
خورده را قورت بکشم و در آغوش این شب های زمستانی آرامش را بیابم
.آرامشی در کنار این همه آشتفگی درون وبرون .این روزهای مکرر
وتنهایی وادارم می سازند که دلم را در دنیای مجازی خالی کنم دنیایی که
گاهی کلامهای رد وبدل شده چنان به دل می نشینند که گویی
سالهاست آشنای همیم .
وحالا که عمر عجولانه پیش می رود مگر می شود ایستاد با درنگ وتامل
نظام وقوانین درهم وبرهم هستی را مطابق میل خود نمود .می خواهم
زندگی کنم در کنار کلمات وصداها در کنار آفتاب وگچ وخاک وهر چیزی که
بوی بودن می دهد .
گفتی شعر وکلمه شدی کنار درختان وعلف
گفتی ترانه وچون آوازی در ساز ها تنها یی ام را پر کردی
گفتی پرنده وتا دورها پریدی
چنان که دیگر نمی بینمت
حالا میان ماه وشغال
کسی بر روی تپه ها
دلواپس ستاره ای
کوچک است
که در انتهای آسمان
سو سو می زند.

